زندگی باید چراغی بود تا در این جهان مثل فانوسی که ما را می بَرَد تا کهکشان
زندگی آیینه ای از باورِ در زمان حاضر ماست باوری هم پایِ ما اما به دستِ دیگران هر که از در می رسد درد آشنایِ ما شده هر که گل می چیند از ما در لباسِ باغبان بهترین گل های نرگس عطرشان را باد بُرد ما فقط تعریفِ آن بوییده ایم از این و آن ما همین نزدیکِ دنیایِ موازی مانده ایم مرد و زن همدرد با هم آشنایِ زایمان آخرین روزی که من خندیده ام یادش بخیر باش تا روزی که ما را می برد این آسمان#سیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری
شعر من ترکش لحظه های در جنگ من استجنگ با آینه ای که رو به رویم زده ام
شاید از دست دلم که منطقش گم شده استمثل تشویش سیاه این حوالی شده امشعر من شهر نشانه های مشکی شده استمن به تصویر شدید سایه ها پیر شدمهیچ وقتی تب سیب خنده ام گر نگرفتتا که در اوج جوانه ها زمین گیر شدمپاره هایی که اسیر و سهم گرداب دل استکاش از حال و هوای شوم من دور شودکاش یک تیر زمانه هم به تقدیر رسدکاش آن بوف سیاه قصه ها کور شودعشق لجباز و مریض فصل پاییز نبودتا بسازم شب شعر شاید از جنس سرودزنگ تفریح تمام لحظه ها گم شده داش
برچسب:
نویسنده: باران باقری
دست دور گردنش دیدم غریبم کرده استبوسه های دست در دستش رقیبم کرده است
ابرهای آسمان غرغر کنان در انتظاربا تمام حال بدترها ضریبم کرده استروزگارم بی نصیب از خنده هایم هم نبودپشت سهم خنده هایم هم نهیبم کرده استکوه های درد و غم جویای احوالم که بودبرکه های بعد باران در فریبم کرده استاز تمام ساده گفتن ها همین سهمم شدهدردهای پشتِ هم دنیا به جیبم کرده استانتظار خوب دیدن را کسی در من ندیداز تمام واژه ها فکرش نصیبم کرده استسیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری
ستاره از غروب چشمک می زند برای توتمام شعر های من در کنج خنده های تو
قرار های ساده از سرگیچه های عاشقی ستدلم به جنگ واژه ها هر لحظه پا به پای توشبیه ساعت غزل باران عاشقانه ایسکانس ناب بهترین باران شب هوای تودلیل شانه های من، زیرای هر سؤال منتبسمی که سیب لبخندی شده فدای توتپش تپش مسیرها زیبای با تو بودن استو جزر و مد ساحلی در بند پلک های توافاده وار می زنی آرایه های صورتتستاره تا به صبح چشمک می زند برای توسیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری
مثل امواج جدا گشته از آب به تو می اندیشمزیر باران شبم مست و خراب به تو می اندیشم
من که درگیر خزانم که بهار دل من را دزدیدهمه جز خاطره ام نقش بر آب به تو می اندیشمخاطراتم به بلندای نگاه شب یلدایم هستمی روم گوشه کناری چو شهاب به تو می اندیشمآخرین کوچه به چپ خانه ی در زده ی تاریکی ستپشت یک پنجره چون نور بتاب به تو می اندیشمفکر من پاتوق پامال ، کلید نوسانم امابی تو من خواب ندارم تو به خواب به تو می اندیشمسیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری
و باز ساعت صفری همیشه تکراریعبور ساکت در لحظه های اجباری
و من که مات ندیدار زندگی هستمطنین خلوت دل بود و مرگ بیداریشبی که هستِ خودم را برات رو کردمشبیهِ عمر خودم در تو جستجو کردمبه شب نشین تماشای قاب تو خالیتو را مخاطب هر بحث و گفتگو کردمتو را به جان عزیزت شبی کنارم باش خودت تبسم اشعار بیقرارم باششبیه صورت گلهای کاغذی هستمبه وقت ساعت صفرم بیا بهارم باشدوباره کار تو از آمدن نیامد شددوباره بر سر من دردهای ممتد شدهمیشه راه غزل ها به هق هقم باز استدلیل آخر شعری که باز هم بد شدرسیده وقت خداحافظیِّ ا
برچسب:
نویسنده: باران باقری
درون سینه قلبش از تپیدن باز می افتدکسی که آرزویش دست یک لجباز می افتد
هزار نقطه چین در خاطرش تردید جا ماندههزار غم که با هم از نگاهی ناز می افتدهجوم بغض آلودی غمی از جنس تنهاییدلیل هم نشستی ها که از دل راز می افتدبه زیر قطره باران استتاری کرده از اشکشسقوط کرده پلکش از سرش پرواز می افتدشکسته بال پروازش تغزل وار می گریدهمیشه آخرش این دل به یک آواز می افتدسیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری
مثل یک کوچِ به اجبار، که در ساک من استشهر آیینه ی دردیست، که در لاک من است
روبرو کوچه ی بن بست، که سد کرده مرا پشت سر ترس، که یک حسّ خطرناک من استاز الفبای من انگار حضوری که هنوززخم در ریشه ی پیچیده ی در خاک من استصحبتی رو به سکوتم نفسم گرم نشددست بر دامن غم قبله ی ناپاک من استهر چه کردم قفسی ساخته ام دور و برمحالتی مست، که شیرازه ی از تاک من استبا خودم فرصتِ همصحبتِ نزدیک شدمباز شد صفحه ی پیدایشِ اینجا که من استبنگر این باغ که از دستِ زمستان شده خشکتا ببینی که کجا خرمن خاشاک من استمن به ویرایش
برچسب:
نویسنده: باران باقری
زود رفتی کمر ثانیه ها خم شده استعکس پر خنده ی تو بغض دمادم شده است
این صدا از پس هر خاطره ات باز نشداین صدا باز نشد باز نشد بم شده استروسری واکن موهای تو دستان که بودکه چنین مرز اجابت زخدا کم شده استاز کجا فرصت جاری شدنم کور شده ستنبض من رود سکوتی ست که کم کم شده استکاش در راه تو این قدر یکی بود نبودمی نگاهم همه شبهام که ماتم شده استمی شمارم همه شبهای پر از دغدغه رامی سپارم به خدا دل که پر از غم شده است#سیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری
من با تو بودن را بلد بودم نفهمیدیاز بهترین ها در صدد بودم نفهمیدیبرزخ ترین شبهای دنیا بی تو بودن بودبی بودنت من یک جسد بودم نفهمیدی
من ابرها را جابجا کردن بلد بودمدریا و ساحل جزر و مد بودم نفهمیدیدر فصل پاییزی که دردش بی تو بودن بودتنها غمی بی مرز و حد بودم نفهمیدیترکیب ما ماندن کجا از خاطرت گم شدتصویر عشقی مستند بودم نفهمیدیپاییز هر جا آسمان سر ریز باران شدآن دل که جوش ات میزند بودم نفهمیدی#سیدمحمدباقرعلوی_شهاب
برچسب:
نویسنده: باران باقری